تبليغاتX
سخن جاودانه ها - نگاه کن من چه بی پروا --- به مرز قصه های کهنه می تازم
نگاه کن من چه بی پروا         به مرز قصه های کهنه می تازم

نگاه کن باچه سرسختی      توابن سرمابرای عشق یه فصل تازه میسازم

یه فصل پاک یه فصل امن      بی وحشت برای توکه یک گلبرگ زودرنجی

یه فصل گرم وراحت زیر        پوست من برای توکه باارزش ترین گنجی

نگاه کن من به عشق تو      چه لیلاوار تن یخ بسته پروازومی بوسم

بیاگرم کن منو باسرخی      رگهات من اون رگهای پرآوارو می بوسم

ترومی بوسم ای پاکیزه      عریان تروپاکیزه مثل مخمل  قرآن

طلوع کن من حرارت از تو    میگیرم ظهور کن من شهامت ازتومیگیرم

بیا هیچکس مثل من وتو     عاشق نیست مثل ماعاشق و همسایه همدم

بیاازشیشه سخت وبلند      عشق مثل ارابه نور رد بشیم با هم

نگاه کن من چه شبنموار     به استقبال دستای خزون میرم

هراسم نیست از  این        سرمای ویران گر برای تو من عاشقانه میمیرم

عاشقانه می میرم برای ......

razxeghi
 
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم آبان 1386ساعت 10:7  توسط   |