شکست نه برای پنهان کردن است نه بهانه پنهان شدن.
میگویند از صبح بنویس. از افتاب و... من چگونه از خورشید بنویسم
وقتی تمام وقت باران پنجره چشمانم را شسته است.بی ستاره ام
و زرد با طعم معطر پاییز. که حضورش تنها معجزه لحظه های تنهایی من است.
قیمت وفا شاید گرانتر از آن بود که بهانه دوست داشتنی زندگیم از عهده داشتنش براید.
سقف اعتماد تعمیری است مدام چکه میکند. اغوش ترانه ها همچنان از عطر تن اون که باید پر باشد خالی ست.
نمیتوانم باورش کنم نه رفتنش ونه ماندنش را.
مهم نیست تمام سرزنش ها را میپذیرم به بهانه تولد حقایق غم انگیزی که
درد را به درد می اورد و اتش را میسوزاند.
این دل دیوانه همیشه یک پادشاه مغرور حقیقی داشته است.
سکوت میکنم تا به خاک سپردن اخرین خاکسترهای ارزوی برباد رفته امابرومندانه باشد.
یه سوال کوچیک میماندبرای پرسیدن ازکسی که بی پاسخ ترین سوال فکر اشفته من است:
چیکار کرد این دل ساده من که از چشم تو افتادم

کوچه های خلوت
راهیه ترانه هایی که برای توسرودم
زیر لب میخوندم اروم تک تک ترانه هات و
به امیدی که دوباره میشنوم بازم صدات و
ولی هرچی انتظار کشیدم نیومدی
هرچقدرتو کوچه ها قدم زدم نیومدی
همه ترانه هام توی گریه گم شدن
زیر پام خیس شداز اشکام توبازم نیومدی
به خودم میگفتم هرجا که باشی میای سراغم
اخه گفته بودی جزتو هیچکسی رودوست ندارم
باورم نمیشد از من ببری واسه همیشه
اخه گفته بودی عشقت توی جونم کرده ریشه
گفتم اخه مگه میشه توبه یاد من نباشی
مگه میشه که بخوای تو بری و ازم جداشی
